تبليغاتX
Mلیدی
بیست و ششم خرداد 1388
برای فردا

به گمانم روزگاری این شعر را با خط نستعلیق برای بچه های "فردا" نوشتم، دیری ست که نه خبری از نستعلیق است و نه امیدی به فردا. به یاد آن روزگار شیرین این شعر را دوباره تقدیم می کنم به مریم خادمی، عزیز روزهای شور نوجوانی ام که فراموش نمی شود هیچ گاه، داوود خادمی، طلبه ای که حضورش پیوند مذهب با شور نوجوانی ام بود، شیوا قنبرپورکه نماد و الگوی جسارت شد، سینا قنبرپور که نشان اعتراض و فریاد بود ، نیما قنبرپورکه از او هنر می آموختم و زیبائی، حسین آخوندی که از شادی می گفت و حضورش یادآور انتخاب های جسورانه بود و فرخ آخوندی که بیشتر سکوت می کرد و کمتر چیزی از او می دانستم و یک بار خواستم سوال مهم زندگی ام را از او بپرسم؛ امیدوار بودم او بداند همه این بیهودگی ها و رنج ها از چه روست. آری نام برخی نفرات رزق روحم شده است. سلام بر همگی

ای فردا

می خوانم و می ستایمت پر شور

ای پرده دلفریب رویا رنگ

می بوسمت ای سپیده گلگون

ای فردا ای امید بی نیرنگ

دیریست که من پی تو می پویم

 

هر سو نگاه می کنم آوخ

غرق است در اشک و خون نگاه من

هر گام که پیش می روم برپاست

سرنیزه خونفشان به راه من

وین راه یگانه : راه بی برگشت

 

ره می سپریم همره امید

آگاه زرنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

برمی خیزد به جای او صد مرد

اینست که کاروان نمی ماند

 

آری زدرون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست می تازم

مرگ است و شکست نیست می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

 

می دانمت ای سپیده نزدیک

ای چشمه تابناک جان افروز

کز این شب شوم بخت بدفرجام

برمی آیی شکفته و پیروز

وز آمدن تو زندگی خندان

 

می آیی و بر لب تو صد لبخند

می آیی و در دل تو صد امید

می آیی و از فروغ شادیها

تابنده به دامن تو صد خورشید

وزبهر تو بازگشته صد آغوش

 

در سینه گرم توست ای فردا

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پاک توست ای فردا

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ...

 

ه.ا. سایه
+ نوشته شده در 8 PM توسط لیدی M