تبليغاتX
Mلیدی
چهارم دی 1387
مادام بواری

مادام بواری ملول است و در عذاب. از تکرار و رکود و رخوت دهات و شهر کوچک و دنیای کوچک. اولین گریزش شیدایی و شور و جنون عشق است که به همان تن می دهد غافل ازاین که "هیچ عشقی از آن ما نیست"؛ که "عشق تنها در آسمان زیباست و بر زمین لگدشده و ویران و زشت"؛ که آنچه در نهایت از این تسلیم به عشق می ماند تنهائی و رنجی عظیم تر است توامان با استیصال و ناامیدی افزون.

گویند تنها هنر، تنها آفریدن علاج این شیدائی باشد. نه، آن نیز نباشد که دوامی ندارد، لحظه ایست حتی کوتاهتر از فریب عشق که به دام انداختنش نه کار هر کس است.

ما نفرین شدگان را ازین فتنه و آن فریب گریزی نیست.

گر نه به فریب عشق تن دهی

نه یارای آن که لحظات خلق را به دام اندازی

وای به روزگارت

 لعنت به عشقی که از آن ما نیست

لعنت به آن که از آسمان می آید زیبا و بر زمین می نشیند ویران و زشت...
+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M