تبليغاتX
Mلیدی
نوزدهم شهریور 1388
برای راوی عزیز تجربه های ماکوندویی
 حافظ خیاوی راوی تجربه های ماکوندویی ست که حضورش دنیای واقعی را با جادوی ادبیات می آمیزد و تحمل سنگینی ملالت بار زندگی روزمره را همیشه برایمان آسان کرده.

دیدنش روی تخت آی سی یو با آن همه لوله های جورواجور آویزان که قرار است ارتباطش را با این دنیای لعنتی حفظ کنند تجربه دردناکی ست.

 امیدم به آن همه لوله آویزان که یکی عفونت ها را خارج می کند یکی غذا می دهد و بقیه هم نمی دانم چه می کنند نیست. امیدم فقط به دلهای در تب و تاب همه دوستانی است که این روزها مثل پروانه دورش می پلکند و با تمام وجود تن نحیفش را به برگشتن می خوانند .

می دانم حافظ آنقدر بی انصاف نیست که این همه تمنا را نادیده گیرد حتما بر می گردد.

 برایش دعا کنید.

+ نوشته شده در 10 PM توسط لیدی M
چهاردهم شهریور 1388
رو به موت

وای چه سفرها، رفتن ها، برنگشتن ها، چه آدم ها، چه جاده ها، چه جاده ها، چه جاده ها، جاده های پیچ در پیچ، جاده های صاف، جاده های بیابانهای برهوت خشک و آفتاب بی رحم، جاده های درختهای به هم رسیده سایه سیاه افکن، جاده های دشتهای سبز ساده، جاده های دو طرف باغهای میوه و مزرعه، جاده های خشک، جاده های خیس، چه میدانها، مجسمه ها، فواره ها، بلوارها، چه غروبها، طلوعها، چه کافه های تا صبح بیدار، چه زبانها، لهجه ها، چه خانه ها، خانه های چوب و آجربا باغچه های رنگی،خانه های بزرگ ویلایی در روستاهای پرت و زیبا، خانه های آپارتمانی مدرن در دل ابرشهرها، چه پله ها، تراس ها، چه گلهای تازه، عطرهای نو، لباسهای نو، رنگهای نو، زندگی های نو
دنیا مجموعه عکس های بی پایانی است در ژانرهای مختلف که هر لحظه همه شان را از نظر می گذرانم و با دیدن هر کدام آرزو می کنم آنجا می بودم. در آرزو و انتظار فرار رو به موتم.

+ نوشته شده در 2 PM توسط لیدی M
دهم شهریور 1388
لویاتان
دختر نگاهی به پسر می کند و با ایما اشاره چیزهایی به او می‌گوید انگاربا هم قرار مداری دارند و بعد خودش را به رود ته دره پرت می کند با بهت به او نگاه می کنم و صدایش می زنم که پسر هم پشت سرش می‌پرد. کمی طول می کشد تا به سطح آب بیایند. در همین موقع لویاتان یا همان غول آبها که سالها در این دریاچه یا رود که در این لحظه کثیف و شبیه باتلاق شده خواب بوده بیدار می‌شود و می خواهد دنبالشان کند اما آنها در آخرین لحظه موفق به فرار می شوند. این سمت رود آن مجسمه به غایت مزخرف سابق میدان انقلاب را گذاشته اند . دختر و پسر و عده‌ای دیگر می روند بالای مجسمه انقلاب و شعار آزادی می دهند و می‌آیند پایین و می‌روند. پسر بچه‌ای هم آنجاست که وقتی نظرش را درباره عاقبت جنبش می پرسند می‌گوید در آخرین لحظه شکست خواهیم خورد و من با خودم می‌گویم اینها که می‌دانند شکست خواهند خورد پس چرا اینقدر امیدوارانه شعار می‌دهند.
+ نوشته شده در 1 PM توسط لیدی M