در جواب
سارا واکر:
باور کن شهر بزرگشم وضعش به از اونجا نیس. همین دیشب بود که حین دیدن فیلم "لاست این ترنسلیشن" که نماهای زیبایی از ژاپن رو نشون می داد داشتم به جناب خواب بزرگ می گفتم که تهران در مقایسه با شهرهای بزرگ دنیا مثل دهات می مونه. هیچ جای تفریحی که نداره هیچ خود شهر هم از شدت کثافت و دود و خیابونهایی که مثل صورت آبله زده پر از چاله چوله است حال آدمو به هم بزنه. آخه چقدر آدم تو خونه بشینه فیلم ببینه و کتاب بخونه و پای اینترنت باشه و چن تا زبان یاد بگیره. رنگ دیوارای خونه شدیم دیگه. تو این مملکت اگه چیز به درد بخوری هم باشه باید سرکوب بشه اگه هنری هنرمندی یه آدم اجرایی کار کن به درد بخوری که بخواد یه دستی به سر و روی شهر و دهات بکشه هر چیز امیدوار کننده هرچیز زیبا محکوم به زوال و نابودیه. هر کی هم بتونه یه کاری بکنه فقط به فکر پر کردن جیب و بستن بارشه. لعنت به این بار لعنتی که اینقد سنگینش می کنن که زیرش له بشن و بپکن و پخش بشن و خودشونم نفهمن که چه بلایی سرشون اومده. لعنت به این همه حرص که تمومی نداره. اه اه اه اه حالم به هم می خوره.
اینجا همه چیز گند و کثافت و بد بو و زندان و ترس و محکومیت و زوال و قس علی هذا ست. همون چارتا رفیقی که بشه باهاشون پاساژگردی کرد رو هم نداره هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچی نداره هیچ. از هیجان هم هیچ خبری نیست. حتی نمی تونی یه روز صب زود بری صبونتو تو دل طبیعت بخوری. اصلا امیدوار نباش به هیچ.
البته ایراد حتما از ماست یا نه از اینکه ما هم اینجا بزرگ نشدیم که به عادت اینجا دلمون خوش باشه به فعالیت حرفه ای ورزشی یا هنری محبوب. ما هم هنوز داریم اونجا رو با خودمون حمل می کنیم یا شاید اگه اینجا هم بزرگ می شدیم همین وضع بود شاید کلا مشکل از خودمون و این مغز ناقصمونه. چه می دونم. ورزشو که اصلا حرفشو نزن که مصیبت اعظمه یه ماه رفتیم کلاس بسکتبال از این دو سال و نیمی که داریم می ریم کلاس فرانسه بیشتر خسته شدیم و کلا بی خیالش شدیم. پاتوق پاتوق ای وای ای وای از بچگی عاشق پاتوق بودم اما پاتوق رفیق می خواد و دل خوش که هیچ کدومش نیست.
خلاصه اینجا هم یه "هیچ" بیشتر نیست فقط شاید هیچش یکم بزرگتر باشه.