

موهاتو بیگودی بپیچ. تو آرایشگاه این کارو بکن که بعدش بشینی زیر این سشوارای گنده و در حالی که مخت داره ذوب می شه به گرمای بیرون فکر کن که وقتی از آرایشگاه خارج می شی چه جوری یقه ات رو می گیره تو رو می ذاره تو کیسش با خودش می بره نا کجا آباد اما تو وسط راه مثل گربه قصه گربه های اشرافی از کیسه اش می پری بیرون و بر می گردی خونه و با بقیه گربه ها جشن می گیری و خوشحالی که فقیر و غنی مگه چه فرقی دارن و مثل مرضیه گربه های خیابونی را از تو خیابون جمع می کنی و میاری خونه و بهشون می رسی پاشو عمل می کنی و صد هزار تومن خرج عملش می کنی و ماهی چهار هزارتومن خرجش می کنی و از کردستان نزدیکای شیراز غذای مورد علاقه اش رو می خری و بعد به علی می گی این طفلی درماه فقط چهار هزارتومن خرج داره و بعد اونو واسه من تعریف کنی و از سر جهان کودک مسیرتو عوض کنی و بری سرکارت و من باهات دست بدم و ازت خدافظی کنم و زنگ بزنم بپرسم روزی که غایب بودم خانم چی درس دادو چی بنویسم و تو هم مثل همیشه ...وای دخترت ضعف داره ناهار نخورده منم حالم بد بود از صب هیچی نخورده بودم دوتا قرص با هم خورده بودم و زنگ زدم به علی و حالم خوب شد و بعد علی ادعای خدائی کرد و کلاس بعدیو رفتم و از این کلاس به اون کلاس و قراره بیشتر هم بشه تا بلکه ... اما تو چی تو چرا کلاس نمی ری که آخر سر مث نیما مجبور نشی تو سر خودت بزنی و کلی پول بدی همه هم می خوان برن شاگرد صفری بشن اما من نه چون همراه ندارم استادا هم نمی دونن چطور کلاسو اداره کنن و ماریه نمی خواد ازدواج کنه و فقط می خواد پتیت امی که امروز تازه شنیدم داشته باشه بازم ضعف دارم این معده هم ما رو گرفته فردا می خوام سیب زمینی سرخ کنم با سس هزار جزیره یا کی بود می گفت یه جزیره بخورم تا مجبور نشم برم 110 فاطمی واسه اون سس خوشمزه و فروشنده محبوب من و دوستم که خانوادشو دعوت می کنه همونجا و مامانشم هستو عکسم نیستو مرگو خوندم ازسیزیف تا اباذری ولی با سیزیفش موافق نبودم که این بدبخت بیجاره کی شادکام بود لعنتی...
این کسالت ابدی دست از سرش برنمی دارد. هنوزهم
تمام روز را می خوابد و شب با سری باد کرده و دردناک بیدار می شود که اگر کاری
نباشد خواب شب را هم به روز می چسباند. زیر سنگینی لحظات جان هم نمی سپرد. دلش برای
هم خانه ایش می سوزد و احساس عذاب وجدان می کند. می گوید حق دارد با آدمی شاد و پر
انرژی و پر روحیه روزگارش را سپری کند نه اینکه تمام روز و شبش را بیهوده صرف انرژی
دادن به او کند. خودش را دوست ندارد و زندگی را هم . همه تلاش هایش برای پنهان
کردن این نفرت بی نتیجه مانده است. منتظر ماندن برای اتفاقی که زیرو رویش کند هم
دیگر کسالت بار شده است. نا امیدی اجازه هیچ کاری را نمی دهد. هنر راه به جائی نمی
برد. زبانی ندارد. الکن است. هر چه در زندگی دیگران سرک می کشد نمی تواند راه حلی
بیابد، الگوئی بگیرد، چیزی بفهمد. آنها چه می کنند که او نمی تواند. چطور ادامه می
دهند. دوست دارد تمام شود اما با هم خانه ایش چه کند. او تن به این تصمیم نمی دهد.
هیچ هم که نباشد عادت چند ساله کار را سخت می کند.
تا حالا هیچ کس منو به شرکت در هیچ بازی ای دعوت نکرده. من هم یه بازی می
سازم و هیچ کس رو به شرکت توش دعوت نمی کنم.