تبليغاتX
Mلیدی
بیست و دوم آبان 1386
رفیق نگاری من: سودابه
مدتي ست خواب بزرگ تصميم گرفته گروه نگاري کند. از وقتي اين قول را به بچه هاي گروه داده بهرنگ هر روز سري به خواب بزرگ مي زند اما هنوز خبري نشده است.
بهانه اي به دستم آمده که مي خواهم پا در کفش خواب بزرگ کرده و اين پروژه را آغاز کنم.
سودابه،همسر بهرنگ، همين بهانه است.

سودابه سي و چند سال دارد که چندش را درست نمي دانم. نقاش است، تحصيلات آکادميک دارد و کارش را خوب مي داند. بسياري از کارهايش را دوست دارم. در ضمن معلم نقاشي هم هست.
چيزي که سودابه را از کليه اعضا گروه متمايز مي کند مهرباني اوست؛ مهرباني نه به معناي رايج بلکه چيزي فراتر از آن؛ چنان که خودش هم از آن شاکي ست. البته لازم به ذکر است که من قطعا مهربان نديده نيستم خصوصا که تا قبل از آشنائيم با سودابه خودم را مهربان ترين و خوش قلب ترين آدم روي زمين مي دانستم و اکثر مردم هم با من موافق بودند. اما با ظهور سودابه پيش پايش لنگ انداختم.
اين ويژگي عجيب سودابه بيشتر اوقات کفر اعضا گروه را در مي آورد؛ اين که به خاطر عشقش به بچه ها و درس دادن به آنها در ساعات طولاني و شرايط سخت با کمترين دستمزد کار مي کند؛ اين که قراداد فلان پروژه را صرفا به خاطر کار کردن و نه به خاطر پول با کمترين دستمزد مي پذيرد؛ اين که همکاري و کمک به ديگران تمام دغدغه اش شده؛ اين که نسبت به نيات و اعمال ديگران به بيشترين حد ممکن خوشبين است؛ اين که همه را "يه آقاي مهربون" مي بيند؛ این که دلش برای همه می سوزد حتی برای هیتلر؛ و ........
اما در ميان سيل انتقادات و توبيخاتي که در گروه نصيبش مي شود بعضي اوقات مي شنويم که سودابه در دفاع از خودش مي گويد من آنقدر ها هم که شما ها فکر مي کنيد مهربان نيستم، براي خودم جنبه هاي سياه و تاريکي دارم؛ مي توانم عصباني شوم ، فحش دهم( البته فحش هاي به غايت پاستوريزه) و همين طور سعي دارد تعدادي ويژگي منفي پيدا کند و به خودش بچسباند که البته چندان موفق نمي شود؛ چون همه ما به او مي خنديم و اصلا حرفش را باور نمي کنيم. و او ناچار مي شود سکوت کند. و بعد از سکوت او ما همچنان با خودمان فکر مي کنيم که چطور يک زن باهوش مي تواند اينقدر هم مهربان باشد و البته جوابي نمي يابيم.

* * * *

چند روزي است که سوي تازه اي از سودابه را مي بينم که تا بحال( طي اين چند ماه) نديده ام و برايم عجيب است: عصباني است؛ از بعضي ها دلخور است و از آنها گلايه مي کند؛ مثلا از اردشير که بعد از ماجراي پايان نامه اش به او و بهرنگ زنگ نزده؛ بي حوصله است و زياد نمي خندد؛ وقتي حالش را مي پرسي نمي گويد "خيلي خوبم" ( عبارتي که هر وقت مي گفت از تعجب شاخ در مي آوردم و با خودم مي گفتم آدميزاد چطور مي تواند خيلي خوب باشد)؛ موقع سلام و خداحافظي فشارم نمي دهد تا جيغم در بيايد؛ و حتي گاهي به بهرنگ هم پرخاش مي کند.


* * * *

سودابه راست مي گويد؛ او هم مثل همه ما سايه دارد اما لزومي نمي بيند همه و در هر موقعيتي با اين سايه ترسناک مواجه شوند و اوقاتشان تلخ شود؛ تلخي اش را در خود ته نشين مي کند و زلال روحش را در کمال فروتني به ديگران تقديم مي دارد و همین است که احترامش را در نظرم افزون می سازد.

+ نوشته شده در 7 PM توسط لیدی M
نهم آبان 1386
و من هنوز تکیه داده ام...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

قیصر امین پور
 
+ نوشته شده در 2 AM توسط لیدی M
سوم آبان 1386
چه کسی تسبیحمان را گسست؟؟؟؟؟؟؟


هیچ دلخوری ای در کار نیست.
من فقط از رویائی سخن گفتم که روزگار کوتاهی از نوجوانی ام را در هاله ای از لاهوت پوشاند و چه زود همچون کوچک برکه ای در دل صحرا ی سوزان به آسمان پرید و محو شد. چنان که انگار هیچ گاه وجود نداشته و خوابی بیش نبوده.
و مسعود سرحدی آغاز و پایانش بود. از آغاز آرزویم این بود که پایانی در کار نباشد. اما چه چیز دنیا را بی پایان دیده اید .
می دانی مهره اول ترسم از آن نیست که به قول شما او از ما و شما جدا شده باشد که همیشه می توان به بازگشت امیدوار بود. ترسم این است که شاید حتی خود ما از چیزی جدا شده باشیم. ای کاش می توانستم گناه پایان آن رویا و خیال را به گردن مسعود سرحدی بیندازم که در این صورت می توانستم هنوز امیدی داشته باشم. اما
ترسم از این است که آنچه از دست رفته نه آدمها که  زمان  باشد. زمانی که گذشته دیگر امیدی به بازگشتش نیست.  احساس می کنم آن زمان و آن مکان به نا کجائی پیوسته که رهی به آن نداریم.
و این ترسی ست که هر روز و شبم را گرفته ؛ اضطرابی که رهایم نمی کند و خودم هم بیشتر اوقات از سببش غافلم تا نایاب زمانی مثل الان که چیزی سر سخنم را باز کند و ترسهایم کمی بیرون بریزد.
ترس از واقعیت.
همیشه از زمان نوزادی از واقعیت هراس داشته ام و از آن گریخته ام. همیشه در خلوت خویش در عالمی دیگر زیسته ام. و برای گریز از همین ترس و غلبه بر آن بود که در کامنت های همین پست در پاسخ به محبوبه و ایلنان که گفته بودند شاید دوستان در ذهن تو زندگی ای زیباتر از واقعیت داشته باشند گفتم نه واقعیت هر چه باشد همان را می خواهم. بله همان را می خواهم چون چاره دیگری ندارم و باید جسارت کنار آمدن با آن را پیدا کنم. و گرنه می دانم هر چیزی در خیال به گونه ای دیگرو صد البته ارجح است.

چیزی را از ما ربوده اند؛ از من؛ از تو؛ از مسعود سرحدی واز همه آنها که می دانند چیزی از دست رفته اما نمی دانند چیست....

همان چیزی که رشته مان را دوباره به هم پیوند می دهد. رشته تسبیح گسسته را...

+ نوشته شده در 1 AM توسط لیدی M