
به گمانم روزگاری این شعر را با خط نستعلیق برای بچه های "فردا" نوشتم، دیری ست که نه خبری از نستعلیق است و نه امیدی به فردا. به یاد آن روزگار شیرین این شعر را دوباره تقدیم می کنم به مریم خادمی، عزیز روزهای شور نوجوانی ام که فراموش نمی شود هیچ گاه، داوود خادمی، طلبه ای که حضورش پیوند مذهب با شور نوجوانی ام بود، شیوا قنبرپورکه نماد و الگوی جسارت شد، سینا قنبرپور که نشان اعتراض و فریاد بود ، نیما قنبرپورکه از او هنر می آموختم و زیبائی، حسین آخوندی که از شادی می گفت و حضورش یادآور انتخاب های جسورانه بود و فرخ آخوندی که بیشتر سکوت می کرد و کمتر چیزی از او می دانستم و یک بار خواستم سوال مهم زندگی ام را از او بپرسم؛ امیدوار بودم او بداند همه این بیهودگی ها و رنج ها از چه روست. آری نام برخی نفرات رزق روحم شده است. سلام بر همگی
تجربه مدرنیته، مارشال برمن، مراد فرهاد پور
"من چمدان قاتل هائی را که چمدان کس دیگری را دزدیده بودند بلند کردم و به این کارم افتخار می کردم و هیچ نمی فهمیدم که چقدر این فخر من حقیر و بی شان است.
در سالهای بعدی پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهائی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند."
روح پراگ/ ایوان کلیما/ خشایار دیهیمی
باید از آقای کلیما پرسید پس تکلیف رابین هود چی می شه؟ تکلیف کمک به فقرا؟ یعنی همش کشک بود؟ همه اون عشق ها، آرزوها، زمزمه ها؟
گه به این شرف از دست رفته و اخلاق آسیب دیده
به خاکسپاری برگی خشکیده می روند
صدفی سیاه دارند
و نواری سیاه به دور شاخک هایشان
شب هنگام می روند
یک شب زیبای پائیز
ولی افسوس زمانی می رسند
که دیگر بهار شده
و برگ های خشکیده
دوباره جان یافته اند
دو حلزون
بسیار دلسرد می شوند...
ژاک پره ور
"سین ویژگی مهمی داشت: هرگز از کسی تقاضای چیزی نمی کرد. منتظر می شد تا دنیا به سمتش بیاید و به نجاتش از راه شانس اعتماد می کرد. دیر یا زود باید کسی پیدا می شد، همسر سابقش، یکی از پسر هایش، یک دوست. حتی آن زمان هم او تقاضا نمی کرد. اما پاسخ رد هم نمی داد."
اختراع انزوا/ پل استر/ بابک تبرائی
این بزرگترین مشکل یونس بود. اگر او پیام خدا را به زبان می راند و به اهالی نینوا می گفت که آنها به خاطر شرارت شان ظرف چهل روز نابود خواهند شد، مطمئن بود که آنها توبه می کنند و در نتیجه بخشوده می شوند. زیرا او می دانست که خدا "رحیم و دیر غضب و کثیر احسان" است.
و اگر مردم نینوا عفو می شدند، آیا آن وقت نبوت یونس کاذب نمی بود؟ پس در دل کتاب (مقدس) پارادوکسی هست: نبوت تنها در صورتی حقیقی می ماند که او حرف نزند. اما آن وقت هم مسلما نبوتی در کار نخواهد بود، و یونس دیگر پیامبر محسوب نمی شود. اما اصلا پیامبر نبودن بهتر از پیامبر کاذب بودن است.
برای همین بود که یونس زبان نگه می داشت. برای همین بود که یونس از حضور خداوند فرار کرد و تقدیر کشتی شکستگی برایش رقم خورد. یا که باید گفت، کشتی شکستگی فردی.
اختراع انزوا/پل استر/بابک تبرائی
مادام بواری ملول است و در عذاب. از تکرار و رکود و رخوت دهات و شهر کوچک و دنیای کوچک. اولین گریزش شیدایی و شور و جنون عشق است که به همان تن می دهد غافل ازاین که "هیچ عشقی از آن ما نیست"؛ که "عشق تنها در آسمان زیباست و بر زمین لگدشده و ویران و زشت"؛ که آنچه در نهایت از این تسلیم به عشق می ماند تنهائی و رنجی عظیم تر است توامان با استیصال و ناامیدی افزون.
گویند تنها هنر، تنها آفریدن علاج این شیدائی باشد. نه، آن نیز نباشد که دوامی ندارد، لحظه ایست حتی کوتاهتر از فریب عشق که به دام انداختنش نه کار هر کس است.
ما نفرین شدگان را ازین فتنه و آن فریب گریزی نیست.
گر نه به فریب عشق تن دهی
نه یارای آن که لحظات خلق را به دام اندازی
وای به روزگارت
لعنت به عشقی که از آن ما نیست
لعنت به آن که از آسمان می آید زیبا و بر زمین می نشیند ویران و زشت...برف نو
عشق نو
پاک و زیبا و سفید
همچون زیباترین واقعه جهان
لگد می شوند زود
و گند و زشت و سیاه
در آرزوی لحظه ای که
آنها ذوب شوند و
ما رها
چرا که هیچ یک از آن ما نیست
نه برف و
نه عشق
از آسمان می آیند زیبا
بر زمین می نشینند
ویران و زشت
از عشقی که از آن ما نیست/ الن اوبغتن